شاید دیگه تجربه نکنم

صدای آهنگ بی کلامی که از کامپیوتر پخش می شه توی موزه پیچیده، بوی غلیظ قهوه های علی کافه میاد و صدای کار کردن بخاری برقی زیر میز هم تو پس زمینه است. من نشستم پشت میز و دارم فیزیولوژی جانوری می خونم، یکم اونطرف تر آقای صاد و خانم سین دارن برای امتحان جامع میخونن و تو فضای اصلی موزه الف و آقای میم، هر کدوم به نحوی مشغولن
بوی قهوه و صدای آهنگ سینما پارادایزو و متن کتاب رو می بلعم و با خودم فکر می کنم احتمالا چند سال دیگه، هر جایی باشم حسرت این روزا، این برهه از زندگیم رو میخورم، این آرامشای کم عمر وسط تلاطم و جریان تند این روزا.
  • فاطمه
  • شنبه ۲۱ مهر ۹۷

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از تهران که برگشتم، مسیرم مشخص بود. می دونستم می خوام ده سال دیگه کجا باشم. هفته دیگه کجا باشم. واسه درسای این ترم برنامه ریزی کرده بودم و به خودم نوید ترکوندن می دادم. معدل بالا و درس خوندن های با کیفیت، دلم خیلی خیلی به تلاشم و به انگیزه ام روشن بود. ولی یهو بوم! به فاصله دو هفته یه حلقه نشست رو انگشت چهارم دست چپم. همه چیز بهم ریخت و کاملا زندگیم از نظم و روال تابستون و روال مورد انتظار پاییز خارج شد. توی این مدت (یک ماه و دو هفته و اندی) نه از درس خوندن با کیفیت خبری بود. و نه جزوه نوشتن و حتی رفرنس خوندن. مدام با خودم کتاب های رفرنسم رو اینور اونور می برم. از موزه به خونه و از خونه به موزه. به بی تمرکز ترین شکل ممکن درس می خونم و مدام استرس 21 واحد این ترم رو دارم که بیست واحدش تخصصیه. اکثر کسایی که این روزا باهاشون در ارتباطم به نحوی ازم ناراضین و از شدت مواردی که بهم متذکر می شن سرگیجه می گیرم و دلم می خواد شبانه روز کش بیاد.

با خودم فکر می کنم باید یه کاری بکنم وگرنه دست و پا زدن تو این ورطه بیشتر داره غرقم می کنم. باید خوابم رو منظم کنم. درس خوندنم رو، باید باهاش صحبت کنم و در مورد نظم زندگیمون صحبت کنم.

+++

پارت قبلی رو به سبب غر نوشت ها جدا می کنم که انرژی منفیش از بعلاوه ها نگذره. :)

این ترم درسای خیلی خیلی جذابی داریم و اساتیدی که اکثرا فوق العاده اند. پروتوزئولوژی - ویروس شناسی -ژنتیک 1- بافت شناسی-فیزیولوژی جانوری - بیوفیزیک و زیست شناسی پرتوی. هر کدوم از این درسا حیات رو از دیدگاه متفاوتی بررسی می کنن. قشنگ نیست؟ جهانی که داریم، نظامی که تو خلقتمونه به قدری ریزه کاری داره که از هر جنبه بررسیش کنی به جذابیتش و نظم تک تک اجزا پی می بری. ولی گل سر سبد درسای این ترم ویروس شناسی و ژنتیکه. ویروس شناسی از این جهت جذابه که ویروس ها با وجود اینکه فقط یه DNA و کپسید دارن، ولی به قدری پیچیده می تونن باشن به قدری متنوع می تونن باشن که یک سلول جانوری رو با تمام دستگاه های پروتئین سازی و اندامک ها و نظم درون سلولی از پا در میارن. و جالب اینجاست آلودگی سلول های جانوری به ویروس یه جور خود زنیه. چون سلول جانوری با دست خودش قبرشو می کنه. به زودی از جزئیات تکثیر ویروس ها براتون می نویسم. هنوز درسمون به اونجا نرسیده :)

و ژنتیک هم جذابیتش بر همه عیان است ولی یکی از بهترین قسمت هاش ده دقیقه آخر جلسه یکی مونده به آخر بود. جایی که داشتیم تاثیر میوز رو توی افزایش تنوع بررسی می کردیم. قسمت جالب اینجاست. احتمال اینکه یکی مثل من به وجود بیاد، یکی مثل شما به وجود بیاد ، یک روی دو به توان 46 هست. به عبارت دیگه احتمالش 7* 1013 هست. خود این رقم به اندازه کافی اعجاب انگیز نیست  و فکر می کنم همین رقم جواب غر غرای منو بده. وقتی با چنین احتمال ضعیفی، من به وجود اومدم، پس دست شستن از تلاش به بهانه وقت نداشتن و بهتر نکردن روزگارم دلیلی نمی تونه داشته باشه. من از ریاضیات نجات پیدا کردم، چرا نتونم از هم افزایی ازدواج و دانشگاه نجات پیدا کنم؟

+++

بیشتر مینویسم. دلم برای این کادر سفید به شدت تنگ شده بود و قول می دم بهمن ماه نتیجه همین پست رو بنویسم. صرفنظر از خوب بودن یا بد بودنش. 

توی فکرم که برای خودم چالش بذارم، هم برای صبح بیدار شدنم و هم برای برنامه ریزی. هم درس و هم زندگیم. ذهنم حسابی درگیرشه.

این روزا دارم کتاب استیو جابز رو می خونم. کسی هست که این کتاب رو خونده باشه یا برنامه ای برای خوندنش داشته باشه؟

و در نهایت پند، نصیحت، راهنمایی، تجربه و هر چیزی از جانب شما رو پذیرا هستم

Tum Hi Ho

  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱۹ مهر ۹۷

قهرمانتون کیه؟

سال 2014 وقتی متیو مک کانهی اسکار بهترین بازیگر مرد رو برای فیلم باشگاه مشتریان دالاس گرفت سخنرانی ای کرد. صحبت هایی که حتی بعد از گذشت 4 سال و نیم به وضوح تو ذهنمن. بارها از خودم پرسیدم ده سال آینده کجام؟ زیاده گویی نمی کنم و متن سخنرانی به اندازه همه چیز گویاست. 

And to my hero. That's who I chase. When I was 15 years old I had a very important person in my life come and ask me 'Who's your hero?' I said, 'I thought about it and it's me in ten years. So I turned 25 ten years later and that same person comes to me and goes, 'Are you a hero?' I said, 'Not even close!' She said why and I said, 'My hero is me at 35.' You see, every day, and every week, and every month, and every year of my life, my hero is always ten years away. I'm never going to be my hero. I'm not going to obtain that and that's fine with me because it keeps me with somebody to keep on chasing.

و برای کسایی که دوست دارن فیلمش رو ببینن

لینک

حالا سوال من از شما اینه؟ قهرمانتون کیه؟ و فکر می کنین ده سال آینده کجای این دنیا باشین؟ مشغول به چه کاری؟

  • فاطمه
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

سرطان امپراتور بیماری ها و چیز های دیگر

مدتی که گذشت، یک زندگی غیرطبیعی که قراره برام عادی بشه رو تجربه کردم. به همه کار میخواستم برسم و به هیچ کار نمی رسیدم. سهم دانشگاه و موزه فقط یکی دو ساعت در هر روز بود تا اینکه دیروز، یه سرما خوردگی اومد و از همه چیز، حتی زندگی، انداختم. 

نمی دونم تمثیل ها چقدر توی زندگی شما نقش دارند، ولی ذهن من دیوونه پیدا کردن روابطه؛ کوچیکتر که بودم، حوالی چهارم ابتدایی که تازه بهمون «بخش پذیری» رو یاد داده بودن، من دیوونه وار بخش پذیری پلاک هر ماشینی که می دیدم رو به عدد سه بررسی می کردم. و حتی گاهی به طرز ساده لوحانه ای تصور می کردم اونایی که پلاک ماشینشون به سه بخش پذیره، آدمای خوشبختین. این روزا توالی عددی رو بررسی می کنم و ایده آلم ماشینایی هستن که هر هفت عددشون، اعداد پشت سر هم باشه. مثلا از 1 تا 7 :)

از موضوع اصلی منحرف شدیم. 

فکر می کنم امشب، بهترین موقع برای تموم کردن این کتاب بود؛ جایی که خودم رو تسلیم در برابر یه سرما خوردگی کوچیک می دیدم، و به تموم کسایی که در طی این سال ها با این خرچنگ * مواجه شدن و خودشون رو اسیر چنگالش می دیدن، فکر کردم و برای زندگی های از دست رفته شون حسرت خوردم. 

می دونید، خوندن این کتاب بیشتر از هر چیز برای من پر از افسوس و حس خوب همزمان بود. نثر عالیش منو دهه به دهه، قرن به قرن پیش برد. سفری که از یونان باستان و بعد ایران باستان شروع شد و به جرمین ختم شد. ولی بیشتر از هر قسمت کتاب، بخش پنجمش که شامل دخول زیست شناسی به آنکولوژی بود جذاب تر بود برام. شاید چون احساس قرابت بیشتری باهاش می کردم، شایدهم به این خاطر بود که فکر می کنم اگر زودتر این دخول شکل می گرفت، آدمای بیشتری نجات پیدا می کردن.

به طور کلی اگر بخوام کتاب رو معرفی کنم، میگم :« این کتاب شرح تاریخچه ای از بیماری سرطانه. نه تنها خود سرطان بلکه تمام افرادی که به هر نحو، خوب یا بد رو این اسم تاثیر گذاشتن و شرحی از تلاش های صد ها انسان با انگیزه است. کسایی که اگر لحظه ای دست می کشیدن و شکست رو قبول می کردن، جایگاه کنونی غیر قابل دسترس بود و این کتاب بیشتر از هر چیزی به من انگیزه برای تلاش کردن و ادامه دادن داد. اونم تو برهه ای از زندگیم که همه چیز بهم ریخته به نظر میومد. »

این کتاب فقط برای مخاطب با پیش زمینه علوم پایه نیست. بلکه برای مخاطب عام نوشته شده و من فکر می کنم هر کسی که به هر نحوی خودش رو مرتبط با اسم «سرطان » می دونه، برای یکبار هم که شده این کتاب رو بخونه.

نوت هایی که از این کتاب برداشتم رو بعد از مرتب کردن حتما توی یه پست جداگانه می ذارم. اما فعلا، دلم نمیاد این قسمت از کتاب نگفته باقی بمونه.

« این تصور از سرطان به عنوان همزاد بسیار بدخواه و همدوره ما که بسیار ساده به ذهن ما خطور می کند، تقریبا درست است. سلول سرطانی انحراف حیرت انگیزی از سلول طبیعی دارد . سرطان تا حدودی یک مستعمره نشینی و مهاجم خارق العاده موفقی است که تمام ویژگی هایمان را که باعث موفقیت ما به عنوان یک گونه یا یک جاندار شده است را به استثمار می کشد» 

در واقع سلول های سرطانی یه ورژن خیلی پیشرفته تر از خودمون هستن که محدودیت های ذاتی سلول های خودمون رو برای رشد و تقسیم ندارن و همین نا محدود بودن باعث خیلی چیزها شده  و باعث امپراتور بیماری ها شدن سرطان شده

+خرچنگ نوعی استعاره برای سرطانه. خود واژه سرطان در واقع اسم صور فلکی خرچنگه.

  • فاطمه
  • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

پایان فصل دوم

نمی دونم باید از کجا شروع کنم. چی بگم. زمانی که به عنوانی برای این پست فکر می کردم، به کتاب زندگیم به صورت یک رمان نگاه کردم. فصل اولش کودکی و نوجوانی بود. دورانی که رفته رفته به هویتم، به کسی که باید می بودم، دست پیدا می کردم. فصل دوم از اواسط 17 سالگی شروع شد؛ زمانی که پیله «بی خود بودن» ی که دور خودم تنیده بودم رو شکافتم و شروع کردم به تلاش کردن. سال کنکور، همین حوالی بود، بعد از هر سجده شکر از خدا می خواستم برای انتخاب رشته ام، برای آینده ام بهترین رو رقم بزنه. نتیجه کنکورم چیزی که می خواستم نشد. ولی یک جاده طلایی برای آینده ام باز شد. نوزده سالگی برای من سن تغییر و بزرگ شدن بود. گواهینامه و ارتودنسی و عاشق شدن (عاشق رشته ام :) ) بزرگترین اتفاقای این سن بود و بیست سالگی...

فکر می کردم هر کی بیست سالش باشه حتما خیلی بزرگه. شاید هم من خیلی کوچیکم. نمی دونم!

بیست سالگی سن بزرگترین تغییر تا به امروزه برای من. فصل دومی که کوتاه، ولی قشنگ و پر ثمر گذشت برای من. حداقل از فصل دوم زندگیم راضی بودم. ولی از فردا فصل سومی شروع می شه، با کلی تفاوت. دیگه نمی تونم خودخواه باشم. نمی تونم تصمیم های یک نفره بزرگ بگیرم. توی هر سیر اندیشه ام، اسم دیگه ای هم کار خواهد بود. 

حدود دو ماه پیش، وقتی رفتم حرم بازم از خدا و امام رضا خواستم بهترین مسیرو برای ازدواجم پیش پام بذارن. 

امشب، کمتر از پنج ساعت مونده، بی حس شده تمام تفکراتم. از اون بی حسیایی که زیرش کلی غوغا و التهابه. 

خیلی حرف ها برای گفتن داشتم، اما از همون روزایی که بحث ازدواج کمی جدی تر مطرح شد، تصمیم گرفتم شعاع وبلاگ و ازدواج رو به اشتراک نکشونم. سعیم رو می کنم

++

با هم بنان گوش بدیم؟ آهنگ دوست داشتنی و آرام بخش این روزهای من...

تا بهار دلنشین - بنان

  • فاطمه
  • جمعه ۱۶ شهریور ۹۷

اعصابم خیلی خرده… خیلی 

هیچ وقت تو زندگیم به اندازه این روزا پر از سردرگمی و تنش و احساسات ضد و نقیض نبودم 

احتمالا چند روزی نباشم تا خودم رو پیدا کنم

  • فاطمه
  • جمعه ۹ شهریور ۹۷

برای بچه غمگینم (این پست دارای توصیفات کمی دلخراش است )

امروز یکی از خسته کننده ترین روز ها رو داشتم 

کلا این هفته به شکلی فرسایشی می گذره. پر از رفت و آمد و استرس مزمن.

از دیروز روند کارهای موزه به شکل هیجان انگیز و البته نا متعارفی تغییر کرده؛ البته نا متعارف برای من و خیلی کسایی که مثل من چندادن ارتباط خوبی با حیوانات ندارن، وگرنه برای خودشون که عادیه.

از قبل از اینکه برم تهران، خیلی قبل تر، هفته اول مرداد، آقای میم سرِ خر رو آوردن توی موزه. به خاطر سفری که خودشون در پیش داشتن سر هم کردن استخوناش به تعویق افتاد و بعد هم من نبودم. مدتی که نبودم الف رو دیوونه کردم؛ هر روز خدا بعد از تموم شدن کارگاهام زنگ می زدم بهش و ضمن تاکید بر دو جمله « بدون من سر خرو درست نکنینا» «تاکسی درمی نکنینا. » براش از پاستور می گفتم. بالاخره دیروز فرصت شد تا سر وقت سر خر بریم. البته سر خر نیست. سر گورخر ایرانیه.

دیروز بالاخره وقتش رسید. اول آقای میم سرش رو شستن. و بعد جوشوندیم تا چربی ها حدا بشن و حتی اتصالات بافت های باقی مونده سست بشن. بعد از اون با مسواک و فرچه به جون سرش می افتادیم و می سابیدیم تا بقایای بافت، از استخون جدا بشن و کاملا تمیز بشه. در وصفش همین رو بگم، تصور کنین مهره اول گردن یه گورخر رو دستتون گرفتین و با مسواک دارین خلل و فرج ها رو تمیز می کنین. :) (امیدوارم شامتون رو خورده باشین )

حقیقتا خودم و آقای میم و الف فکر می کردیم قراره برای من سخت بگذره. مخصوصا بعد از تلاش نا موفقی که دیروز در زمینه گرفتن کرم کف دستم داشتم. ولی من به این نتیجه رسیدم که با مرده ها راحت تر از زنده ها می تونم کار کنم. البته به تکنیک دیگه ای هم برای بی حس کردن ذهنم دست یافتم. 

فقط کافیه بهش فکر نکنم. به این که این سر خره. ذهنم رو بی حس کنم و فقط نگاه کنم. اونوقت اهمیتی نداره که جمجمه گورخر باشه یا کرم. باهاش کنار میام. همونطوری که امروز با شرایط کنار اومدم. (میخوام دوباره فردا در جهت قرار گرفتن کرم کف دستم تلاش کنم. )

امروز از ساعت چهار و نیم عصر موزه بودم و اتفاقا وقت تاکسی‌درمی رسیدم. آقای میم و الف مشغول بودن و منم با بیشترین سرعتی که می تونستم روپوش پوشیدم و ملحق شدم. حقیقتش بیان جزئیات تاکسی‌درمی ممکنه برای خیلی ها خوشایند نباشه. برای همین از گفتنش صرف نظر می کنم. ولی می تونم بگم، امروز اولین روزی که بود که بعد از غروب آفتاب موزه مونده بودم و حتی شب موزه رو هم دیدم. 

حوالی ساعت هفت بود که صدای باز شدن در رو شنیدم. وقتی به آقای میم گفتم با یه لبخند خیلی خیلی شرورانه بهم گفتن مگه آیدا بهت جریان تغییر شیفت* رو نگفته؟ البته هنوز ساعت هفته. از ساعت هشت به بعد شیفت عوض می شه.

من خیلی گنگ نگاهشون می‌کردم که خودشون حرفشون رو تکمیل کردن؛ «از ساعت هشت به بعد سر و صداهای عجیب غریبی اینجا میاد، صدای کشیده شدن صندلی، صدای راه رفتن آدم. مگه تو جمجمه بچه رو ندیدی؟

جمجمه بچه! فکر کنم همونجا فشارم دو درجه افتاد! از آزمایش خون صبح هم که پایین بود. کلا گیج شدم. با الف رفتیم و جمجه رو نشونم دادم. از خود جمجمه جالب‌تر، قصه پشتش بود. 

یکی از ویژگی هایی که در مدت داستان نویسی و ایده پردازی و شخصیت پردازیم تو نودوهشتیا به دست آوردم، قابلیت تصور تک تک شاخ و برگ های مربوط به هر قصه است. من پشت قصه جمجمه بچه اشک پدر و مادرش رو دیدم. صدای گریه بچه ای که حتی نمی دونم دختر بود یا پسر رو شنیدم. حتی الان هم که می نویسم، می شنوم. 

از خود قضیه تغییر شیفت تاثیر گذار تر، قصه بچه بود.

* شب شیفت نمونه های موزه است! عقاب ها، کرکس ها، مارها و جمجمه خزنده ها و انسان ها! حتی تصورش یه فیلم ترسناکه 

پانویس: 

به طرز اعجاب انگیزی کتاب «سرطان، امپراتور بیماری ها» به دستم رسیده؛ کتابی که مدت ها در حسرت خوندن می سوختم و الان می شه گفت دارم متنش رو می بلعم. این کتاب فوق العاده است. منتظرم بعد از تموم شدنش در مورد چالش «450 درجه فارنهایت» بنویسم. چون قطعا این کتاب از تاثیر گذار ترین ها خواهد بود

خیلی خیلی زود نوت هایی که از کتاب برداشتم رو تو وبلاگ می ذارم. شاید خوندنش دنیایی که با شنیدن اسم ترسناک سرطان تو ذهنتون میاد رو گسترش بده و حتی، از ترسناک بودنش کم کنه.

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۷ شهریور ۹۷

فاطمه کوچک می شود :)

تو راه برگشت به مشهدیم. عملا بابا رو دیوونه کردم از بس سوال کردم
- بابا چرا این مزرعه ها سیاهن ؟
- چرا تو گلستان پلیس زیاده تو مازندران کمه ؟
- این جاده به کجا می ره؟
- این مزرعه چیه؟
- چرا اینجا اسم شهرا ترکیه؟
- چرا انقدر گالیکش و مینودشت بهم نزدیکن
- چرا جاده گرگان جنگل داره ولی چشمه علی نداره
بهم می گن مثل بچگیات هی سوال می کنی
از یابنده پاسخ سوالات ذکر شده تقاضا مندیم جهت بک آپ به ماشین ما بپیوندد
  • فاطمه
  • پنجشنبه ۱ شهریور ۹۷

مسافت و جا به جایی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • فاطمه
  • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷

ماهی ها در آب می سوزند

عنوان هیچ ربطی به محتوی نداره. فقط لحظه ای که خواستم عنوان بنویسم این جمله که زمانی اسم یکی از داستان های کوتاهم بود به ذهنم اومد. 

با دختر دایی جان رفته بودیم لب دریا. من به سمت رود کوچیکی که دو تا شهرک رو از هم جدا می کرد، رفتم. به توصیه نیلو کفشا رو در آوردم و پا به آب زدم. آهنگ گذاشتم و صدای هندزفری رو تا ته بلند کردم. نیم ساعتی خودم بودم و خودم و آهنگ، تا اینکه دیدم چند تا ماهی نزدیک دریا دارن بالا پایین می پرن و جون می دن. به سمتشون رفتم. از اونجایی که من کلا با حیوانات میونه خوبی ندارم (واقعا موزه جانوری رفتن من جای سواله !) سعی می کردم با جا به جا کردن ماسه ها و حتی آوردن آب دریا و ریختن رو ماهیا نجاتشون بدم.

دو تاشونو به همین منوال نجات دادم ولی سومی هر کاری می کردم نمی رفت تو آب. از اون طرف هم دختر داییم می گفت دمش رو بگیر و پرتش کن تو آب. ولی من چندشم می شد و دست نمی زدم. از طرف دیگه ماهی هم داشت می مرد. دیگه در نهایت ماسه ها رو از روش کنار زدم و دمش رو گرفتم و پرتش کردم تو آب !

خلاصه که، الف بهم افتخار کنه که من به ماهی دست زدم :)

  • فاطمه
  • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد