واژه پررنگ این روزام «کمال طلبی» ئه . خودم رو به چند تکه تقسیم کردم. یکی وقف کلاس ها و درس شده. یکی وقف یار، یکی وقف دیگران و هر کسی که به نحوی می تونم کمکش کنم و یکی دیگه با چکش واستاده بالا سرم. هی می کوبه و میگه اهدافت فاطمه! اهدافت! و من فکر می کنم این حجم از استرس مزمن هر روزه داره دیوونه ام می کنه. 

وقتی که مدرسه می رفتم، دانش آموز درس خونی نبودم. گه گداری یه نمره بالا می گرفتم و با افتخار برگه ام رو میاوردم خونه. به مامان، به بابا نشون می دادم و اگر نمره ام چیزی غیر از بیست بود، به جای تشویق، سرزنش نمره کم آورده ام، ولو بیست و پنج صدم هم باشه ، رو می شنیدم. و از طرف دیگه وجود دختر خاله ام بود، کسی که تا چند سال پیش پتک می شد و توی سرم فرود می اومد. از ترس نمره کم آوردن درس نمی خوندم. وقتی هم که نمرات داغون می گرفتم خودم رو قانع می کردم، خب درس نخوندی!

اولین باری که تلاش کردم واسه امتحان جغرافیا سال دوم راهنمایی بود. نشستم با مامان صفحه به صفحه رو خوندیم و ازم سوال کردن و امتحانم رو بیست شدم. ولی بعد از اون، بازم رکود بود، تا سال چهارم دبیرستان. قبل از اون خودم رو با این حرف قانع می کردم، من میخوام معلم زیست بشم نیازی به رتبه بالا ندارم. ولی وقتی تو محیطی قرار گرفتم که مجبور به مطالعه شدم، هدف های بالاتری برای خودم گذاشتم، به خودم اجازه دادم که به پزشکی فکر کنم و برای خودم هدف نوشتم: «پزشکی مشهد» 

به هدفم نرسیدم.

می دونم، رشته ای که الان دارم، چایگاه الانم فوق العاده است. اگر می گم عاشق رشته امم از ته دلم می گم. ولی اون ته دلم، می دونم، برای من با این رشته، تو این کشور آینده ای نیست. هدفم رو مهاجرت قرار دادم. درس خوندن تو کشوری که علوم پایه مهجور نباشه. دره بین پزشکی و زیست شناسی ( و حتی سایر علوم ) به قدری عمیق نباشه که نشه ازش عبور کرد.  دلم میخواد تحقیق کنم. خودم رو وقف پژوهش کنم. ولی از یک طرف یکی بهم می گه آدمای دانشمند نابغه ان. تو نابغه نیستی. دانشگاه هایی که تو میخوای مال نوابغه. تو نابغه که نه، حتی بهش نزدیک هم نیستی. کم کم دلسرد شدم. به قول مامانم از « از سر خو پایین اومدم»  ولی من یه بار تلاش کردم و شکست خوردم. و اون خاطره ای نیست که من بتونم فراموش کنم. 

شاید این همه توجه به درس مسخره به نظر بیاد. ولی درس خوندن، کتاب خوندن و یادگرفتن برای من لذت بخش ترین کار دنیاست. روزایی که درس می خونم خسته که نه، سرحال تر هم می شم. و همین حرفا، همین منفی بافیا داره مثل موریانه از درون منو می خوره. بهم اجازه درس خوندن نمی ده. 

و در مورد این روزا  هم که تکلیف مشخصه دلم می خواد به همه کار برسم و به هیچ نمی رسم. شهریور و مهر گذشتن و آبان رسید و من هنوز برنامه نریختم. هنوز بلاتکلیفم هنوز بار استرس رو به دوش می کشم بدون داشتن هیچ مسیر معلومی و شبا، وقتی که دارم بار سرزنش رو به دوش می کشم، وقتایی که دارم ذره ذره از بین می برم، هیچ کس رو ندارم که باهاش صحبت کنم، که دستمو بگیره و از این باتلاق بیرونم بکشه.

+

اضافه شده به ته: دارم شبیه آدمایی می شم که ازشون خوشم نمیاد، کسایی که فقط غر می زنن و کاری نمی کنن!

اضافه شده به ته ثانی : قربون همه شماهایی که این پست و کلا منو تا ته تحمل کردین هم می شم .