۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انستیتو پاستور» ثبت شده است

روز هفتم

امروز کارگاه کشت سلول داشتیم و از دو حهت با بقیه کارگاه ها متفاوت بود؛ یکی این که مطالب بیشتر به چیزایی که خونده بودم، نزدیک بود. یکی هم این که با چوگویک بودم. تمام روز. 

صبح ساعت پنج بیدار شدم و با آقا جون رفتم دفترشون. مثل پنجشنبه،  برقا رو روشن کردیم، پنجره ها رو باز کردیم، آب جوش گذاشتیم. من شروع کردم به خوندن بافت شناسی و آقا جون هم به کاراشون می رسیدن. یک نسکافه تلخ هم خوردیم. (یادم باشه برای خانم سین یکی ازشون ببرم موزه) حوالی هشت رفتم پاستور. این یه هفته مدرسه تابستونه منو خونه زاد کرد. کلا تو انستیتو ول می چرخم.

رفتم تالار مدرس و اونجا چوگویک رو دیدم. ساعت هشت و پنج دقیقه بود. قرار بود پذیرش از ساعت 8 شروع بشه ولی تا هشت و نیم شروع نشد. چوگویک هم گفت، گفتن پذیرش بانک سلولی انجام می شه. از تالار مدرس به سمت بانک سلول رفتیم. دیدیم نه، فقط چند تا کپسول گازه و قیافه اش اصلا به محل پذیرش نمی خوره.

دوباره برگشتیم تالار مدرس و صبر کردیم تا بیان. بعد از پذیرش تالار رازی رفتیم و دکتر جان راس هشت و نیم اومدن . خیلی خیلی زیاد خانم دکتر با پرستیژ و با شخصیتی بودن. خیلی از طرز تدریس و صحبت کردنشون خوشم اومد. کمی در مورد تئوری کشت سلول توضیح دادن و من به این نتیجه رسیدم چقدر فهمش نسبت به دو کارگاه قبلی برام راحت تره. سر اون دو تا قشنگ فسفر می سوزوندم. و به قدری برام جذاب بود که از جایی به بعد متوجه شدم دست از جزوه نوشتن کشیدم و بدون پلک زدن زل زدم به خانم دکتر و صحبتاشون یه راست داره می شینه به جونم. 

مخصوصا از دو قسمت خیلی خوشم اومد. یکی اینکه کشت سلول مثل نگهداری از یک بچه یا یک گیاهه. این که سلوله دلیل بر این نمی شه که چیزی نفهمه و حتی خانم دکتر می گفتن روزایی که حالمون خوب نیست و پاساژ می دیم، ممکنه سلولا رشد نکنن

از طرف دیگه قسمت سلولای سرطانی برام جذاب بود. کلا هر جا اسم سرطان بیاد شاخکای من سیخ می شن. و تصور کنین چقدر مباحث عملی مربوط به سرطان جذاب بود برام.

بعد از تموم شدن تایم اول، رفتیم تالار مدرس برای پذیرایی. می گن هر چی مسخره کنی به سرت میاد. منم داشتم چوگویکو مسخره می کردم و در عین حال بدون نگاه کردن به لیوان پودر نسکافه می ریختم توش. اصلا حواسم نبود که محل فرود ذرات میزه، نه لیوان! 

تایم دوم نه به اندازه تایم اول، ولی بازم جذاب بود. بعد از تموم شدنش رفتیم رستوران. من فراموش کرده بودم فیش غذام رو بیارم و از طرفی چوگویک یه دونه مازاد داشت. ( بهش برای کارگاه بیست و نهم فیش داده بودن، در حالی که اصلا بیست و نهم کارگاه نداره.) من بهش گفتم :«اینا که همش شکل همه، بیا فیشتو بده من. باهاش ناهار بگیرم..»

فیش  رو گرفتم و خیلی نامحسوس دادم به خانمی که مسئولش بودن. فیش رو نگاه کردن و گفتن این مال بیست و نهمه. فیش امروزو بده. منم طبیعی کردم و تو کیفم دنبال فیش گشتم. مجبور شدم کل محتویات کیف رو بیرون بریزم تا فیش رو پیدا کنم. 

 در حین ناهار خوردن و صحبت کردن، دوستای چوگویک هم اومدن و بهمون پیوستن، تایم ناهار به خنده گذشت.  بعد از اون رفتیم تالار مدرس و صبر کردیم تا دو بشه که بریم بخش آنفلوآنزا واسه قسمت عملی.

آزمایشگاه به یک سری توضیحات گذشت و در نهایت دو نفر دو نفر شدیم تا کار انجام بدیم. منتهی من نمی دونم گروه ما که تعدادشون زوج بود، چطور فرد شدیم. یهو دیدیم یکی تنها نشسته پشت هود لامینار، دو تا خانم دیگه می گفتن ما که دیر اومدیم می خوایم یاد بگیریم هنوز. به یکی از ما دو نفر گفتن بشینین کنارش، منم مجبور شدم بشینم.

با فاصله نیم ساعت کارمون تموم شد. بعد از نفس تازه کردن تو جای خوش منظره، منو برد به یک کافی شاپ کاملا دخترونه که محیطش برام خیلی جالب بود. با هم یک میان وعده دلچسب زدیم به بدن و کلی صحبت کردیم و خندیدیم. مثل دو تا دوست قدیمی که خیلی ساله همدیگه رو می شناسن. در مجموع یکی از بهترین روزا تو این مدت تهران بودنم بود.

+++

پانویس: سر نگارنده همچنان در حال انفجار از داخل است ! راه حلی برای سر درد ندارین. مسکن جواب نمی ده! :(

پانویس 2: احساس می کنم چند پست اخیر یکم رو به افول گذاشته. شمام همچین حسی دارین؟

  • فاطمه
  • شنبه ۲۷ مرداد ۹۷

مدرسه تابستانه- روز دوم

صبح خواب موندم! چشمام رو باز کردم و دیدم شدت نور اصلا به دم صبح نمی خوره. گوشیم رو نگاه کردم و دیدم که بله! ساعت هشت صبحه و کلاس من ساعت هشت و نیم شروع می شه و حداقل نیم ساعت طول می کشه تا برسم. با بیشرین سرعت ممکن حاضر شدم  و به دختر داییم گفتم برام یه اسنپ بگیره و چهل دقیقه بعد انستیتو بودم. خدا رو شکر دکتر هنوز نیومده بودن. سر جای دیروزم نشستم و سیستم رو روشن کردم. خانم دکتر که دیروز برای لینوکس کمکشون کرده بودم،اومدن کنارم نشستن و گفتن بشینم کنارت که حواست بهم باشه و کمکم کنی. منم به ابخندی ابلهانه و خواهش می کنم اکتفا کردم تا زمانی که دکتر بیان ازم پرسیدن شما دانشجو همینجایی ؟ منم گفتم نه. از مشهد میام. کلی تشویقم کردن و گفتن چه اراده ای! آفرین. 

دکتر رحیمی اومدن و شروع کردن به توضیح قسمت های تئوری. یه جاهاییش رو متوجه نمیشدم و واقعا نیاز به تلاش برای فهمیدن داشت. بحث های جذابی هم وسطش بود که حسابی برای خودم هایلایت کردم تا بعدا درموردش سرچ کنم

بعد از ناهار قسمت عملی که در حقیقت کار با سیستم بود شروع شد. امروز کمی متفاوت از دیروز بود. دیروز فقط آموزش بود ولی امروز بهمون کیس می دادن و فایل NGS اش رو می دادن و می گفتن حالا بگین این بیماری رو داره یا نه؟ ما هم باید از پایگاه داده ژن های مربوط به بیماری رو در می آوردیم و بررسی می کردم. کیس اول به خاطر نا آشنا بودنمون حدود یک ساعت زمان گرفت. و در نهایت به این نتیجه رسیدم که 228 تا ژن رو تو یک فایل کپی کنم و بعد با grep کردن دو تا فایل با هم دیگه پترن ها رو بررسی کنم. وقتی به دکتر گفتم کلی تشویقم کردن و بعد رفتم پای سیستمی که به پرژکتور وصل بود تا برای بقیه هم توضیح بدم. شما هیجان و خوشحالی منو در اون لحظه تصور کنین.

بعدش سه تا کیس دیگه هم حل کردیم و ساعت چهار و نیم تموم شد. تا ایستگاه امام خمینی بی آر تی رفتم و سوار شدم. یک ساعت و خرده ای اتوبوس سواریم طول کشید و حوالی شیش و ربع رسیدم خونه. یکم نشسیم با مامانی و آقاجون گردو تازه خوردیم و صحبت کردیم. بعدش هم تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم. از اون ماکارونیا!

بعد از جمع و جور و صحبت با مامانی و انجام فرایند های مربوط به دندون و ارتو اومدم که از امروز براتون بگم و بعد برم.

شما ها خوبین؟ در چه حالین؟

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷

میانه روز اول و دوم

بعد از نوشتن پست قبل با بابا رفتیم دفتر آقا جون. بابا گفتن برو بالا پیش آقا جون تا من ماشینو بذارم پارکینگ و بیام. منم از پله ها رفتم بالا. پاگرد اول با یه آقای میانسال مواج شدم که یه روزنامه خراسان دستشون بود. بدون هیچ مفدمه ای روزنامه رو دادن دستم و گفتن داری میری بالا اینو بده حاج آقا. منم یهو پوکر شدم و پرسیدم حاج آقا؟ کدوم حاج آقا؟ آقا هم گفتن حاج آفا الف دیگه. مگه تو نوه شون نیستی؟ گفتم چرا. گفتن خیلی خب دیگه. از پنجره بالا دیدنت که داری میای

خدا حافظی کردم و با روزنامه رفتم پیش آقا جون. کلی بوسشون کردم و روزنامه رو دادم دستشون. بهم گفتن بیا بهت نسکافه بدم. [ایموجی چشم قلبی] من امروز صبح قهوه نخورده بودم و به عبارتی خمار بودم :| 

خلاصه نسکافه رو حوردیم و بابا زنگ زدن که بیا پایین بریم انستیتو. از آقا جون خداحافظی کردم و با بابا رفتیم سر حجاب. تاکسی گرفتیم و تا انقلاب رفتیم. کمی حاشیه انقلاب پیاده روی کردیم. از جلو نرده های دانشگاه تهران رد می شدیم که بابا گفتن نگاه کن! اونور دانشگاه تهرانه. منم یه نگاه کردم و فقط چند تا ساختمون دیدم. پرسیدم پس سردرش کو؟ بابا گفتن یکم جلوتره.

کمی بیشتر راه رفتیم و به سر در دانشگاه تهران رسیدیم. کلا وقتی رد می شدیم من سر چرخونده بودم. می دونین همیشه با دیدن یک فضای آموزشی دلم قل قل می جوشه. امروز هم همینطور بود. حتی اگر اون فضای آموزشی کنار اسم من معنی نشه. ته تهش با این جمله حجت رو تمام کردم؛ سر در دانشگاه خودمون اباهتش بیشتره! کاملا مشخصه حسودیم شد :)

خلاصه که تا انستیتو رفتیم. جلو در فرم پر کردم و وارد شدم. به حالت یاسمنگولا تمام عیار توی محوطه می چرخیدم تا بخش آنفلوآنزا رو پیدا کنم. وقتی وارد می شدم یه خانم با روپوش سفید اومدن بیرون و گفتن واسه مدرسه تابستونه اومدی؟ منم گفتم آره. 

خانم با یه لحن کلافه شده گفتن نمی دونم شماها رو کی می فرسته آنفلوآنزا. باید برین تالار مدرس! بیا ببرمت تالار مدرس

منو تا دم تالار مدرس رسوندن و رفتن. منم پذیزش گشته و به سمت تالار رازی هدایت شدم. نشستم سر کلاس و یک ساعتی «بیوانفورماتیک به زبان ساده» می خوندم تا استاد اومدن. کمی تئوری در مورد NGS گفتن و بعد وارد بخش کار با سیستم شدیم که در حقیقت آموزش لینوکس بود. شما منِ خوره کامپیوترو تصور کنین چقدر مشعوف بودم.  واقعا لذت می بردم ازش و نکته جالب کلاس این بود که فقط من و یک خانمی کارشناسی بودیم. بقیه همه مقاطع بالاتر و حتی استاد دانشگاه بودن. قشنگ احساس فنچ بودن می کردم. 

بعد از تموم شدن کارگاه زنگ زدم بابا، قرار بود بیان دنبالم. گفتن تو بیا ولیعصر منم با اتوبوس میام. نزدیک 45 دقیقه خیابون جمهوری و کارگر رو راه رفتم تا به ایستگاه اتوبوس رسیدم و بابا رو دیدم. همونجا اتوبوس اومد و سوار شدیم. حساب کردم نزدیک 1 ساعت اتوبوس سواری طول کشید و بعد از اون دوباره پیاده روی تا خونه مامانی. ساعت شیش و نیم رسیدم خونه و داشتم تلف می شدم از خستگی.

تا ساعت نه هر جور بود خودم رو کشوندم و ساعت نه خوابیدم. ساعت یازده از درد کلیه های منفجره بیدار شدم و دیگه نخوابیدم تا الان. 

به خودم می گم باید به این هستگی عادت کنم و حتی ممکنه روزایی باشه که خسته تر از امروز باشم. 

باید عادت کنم. برنامه ریزی کنم. بافت و فیزیو بخونم

برم بخوابم. 

شبتون به خیر همگی.

+ می دونین؟ حس خوبی دارم. روزای فرسایشی همیشه بیشتر باب میلم بودن. و حس خوب این روزا به خاطر یاد گرفتن چیزای جدید و استفاده بهینه ( نه حداکثر) از روزای بیست سالگیه. بالاخره داره به بیست سالگی دوست داشتنی نزدیک میشه. می تونم بگم عمیقا خوشجالم و لذت می برم.

  • فاطمه
  • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد